|
من ميخوام برگردم به كودكي!
|
من میخوام برگردم به کودکی! قول میدم که از خونه , پامو بیرون نذارم سایه مو دنبال نکنم تلخِ تلخم مثل یک خارک سبز می دونم دیگه خرما نمیشم! چه غریبم روی این خوشه ی سرخ من میخوام برگردم به کودکی! حسین پناهی : نمیشه!!! کفش برگشت برامون کوچیکه! پابرهنه ام نمیشه برگردیم! پل برگشت توان وزن ما رو نداره! برگشتن ممکن نیست!!!
[ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:50 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
برای تو و به یاد تو ! حسین پناهی عزیزم که کابوس فراموش شدنت برای همیشه گریبان لبخند هایم را گرفته!!!
فهم این قصه محال است ، محال! لایه در لایه سؤال است ، سؤال! نقطه ی مرکز این دایره "درک" است ، قبول! درکِ این درک خیال است ، خیال! بوته ی خار که در بیهدگی تمثیل است ، بر لب تپه چه خال است ، چه خال! گفت فرزانه : حقیقت به جنوب است! شتاب! شک به دل داشت که شاید به شمال است ، شمال! ماتُ مبهوت از این قرعه که بر من افتاد، چاره ایی نیست که این قرعه چه فال است ، چه فال! مکث ، موقوف ، در این سرعتِ سرسامِ فرار! عمرِ چون گل به مجال استُ مجال استُ مجال! عمر فرهیختگان رفت به پای کِیُ چند، شاهدم تکه سفال است ، سفال است ، سفال! [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:36 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
شب در چشمان من است به سیاهی چشمانم نگاه کن! روز در چشمان من است به سفیدی چشمانم نگاه کن! شب و روز در چشمان من است به چشمانم نگاه کن! پلک اگر فروبندم ، جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت! [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:29 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
مادربزرگ! گم کرده ام در هیاهوی شهر آن نظر بندِ سبز را که در کودکی بسته بودی به بازوی من! در اولین حمله ی ناگهانیِ تاتارِ عشق، خمره ی دلم بر ایوانِ سنگ و سنگ شکست! دستم به دستِ دوست ماند پایم به پایِ راه رفت من چشم خورده ام من چشم خورده ام من تکه تکه از دست رفته ام در روز روزِ زندگانیم!!! [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:25 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
به خانه می رفت با کیف و با کلاهی که بر هوا بود چیزی دزدیدی؟! مادرش پرسید. دعوا کردی باز؟ پدرش گفت. و برادرش کیفش را زیر و رو می کرد. به دنبال آن چیز که در دل پنهان کرده بود. تنها مادربزرگش دید ، گل سرخی را در دستِ فشرده ی کتاب هندسه اش و خندیده بود. [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:22 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
جیره یِ تو از تمامیِ این زمین تنها همین چند دما دمِ اندک است که زندگانی اش می نامند پس برای رهاییِ توست! این مجال عشق را تجربه کن. [ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:18 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
از صدای باران خوشم می آید. از صدای صاف سماور، از صدای جرینگ جرینگِ قاشقِ چای خوری تویِ استکان. از صدای خنده یِ بابایی، از صدای تیک تاکِ ساعت. و از صدای آّهنگ مامانی!
[ سه شنبه 1390/10/20 ] [ 10:15 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
همه فكر مي كنند ، من ديوانه ام! ظاهرا به من لبخند مي زنند اما . . . اما از ته دل مي خواهند ، سر به تنم نباشد! فكر مي كنند به ابلهي يك زرافه ام! آنها در قهوه ام سم مي ريزند ، ودرسوپ جوام ، خورده شيشه! در كفش هاي تنيسم عنكبوت مي اندازند! سر در آوردن از همه ي اين ها كار مشكلي است! با اينكه لبخند مي زني اما مي دانم ، از اين شعر بدت مي آيد! آره مي دانم! خودت را به آن راه نزن! مي دانم! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:12 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
كه ميخواستي برگردي به كودكي؟ چه كسي تا حالا برگشته به كودكیش؟ كي؟ كجا؟ كي؟ كجا؟ آه . . . كودكي . . . خنده هاي بي دليل . . . گريه هاي بي دليل . . . خيرگي ها ، خيرگي ها ، خيرگي خيرگي ها و سكوت خيرگي و افق سرخ غروب خيرگي و علف ترد بهار خيرگي و شبح كوه و درختان در شب خيرگي و گردش گردن جغد خيرگي و بازي ستاره ها خنده بر جنگ بز و گيوه ي پهن مادر گريه بر هجرت يك گربه ، از امروز به قرني ديگر! خنده بر عرعر خر! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:11 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
چقدر مي تپد دلم كه خالي حياط را ، قشنگ خط خطي كنم وبا مداد شمعي ام دو گونه ي سپيد رنگ ماه را صورتي كنم چقدر مي تپد دلم كه پله هاي خانه را دوتا يكي كنم و التماس مي كنم اجازه ام دهيد هنوز كودكي كنم ! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:8 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
صدو چهار سال پيش ، پسري در تفرش متولد شد كه نامش را " محمود " گذاشتند . در آن زمان به ذهن هيچ كس خطور نمي كرد كه سالها بعد ، او پايه گذار دانشگاه تهران ، اولين محل تحصيل علوم جديد در ايران بشود و جامعه ي مهندسي و علوم پيشرفته ي ايران را مديون عزم و اراده ي خود كند . از آنجا كه هيچكس به اندازه ي او در بنيان گذاري سازمان ها ونهادهاي علمي و صنعتي كشور پيشرو نبود ، به شايستگي لقب " مرد نخست " ايران را از آن خود كرد . او استاد شنا كردن بر خلاف جريان رود اجتماع بود و صد البته چاشني اين مهارت ، چيزي نبود جز عشق و علاقه ي مفرط او به پيشرفت و توسعه ي همه جانبه ي ميهن عزيزش . آن جاست كه هر انسان منصفي كه از جزئيات زندگي پروفسور محمود حسابي باخبر باشد ، بي ترديد اعتراف مي كند كه خواستن توانستن است ولي بسياري از خواستن ها فقط و فقط با " عشق " به توانستن تبديل مي شود. پدربزرگ پدري محمود ، آقا معزالسلطان ، از افراد سرشناس و برجسته ي هيئت وزيران و سفير ايران در روسيه بود . و مادربزرگ مادري ايشان ، حاجيه طوبي خانم هم زني مومن ، مدبر و بسيار سرشناس بود و مردم نسبت به ايشان علاقه ، اعتقاد و ارادت خاصي داشتند ، به طوري كه فرمان ايشان را در تمام تفرش ، حتي در روستاها و شهرهاي اطراف آن مانند ماستر و فراهان ، ارج نهاده و اطاعت مي كردند . محمود چهار سال بيشتر نداشت كه حكم ماموريت پدرش به عنوان سفير ايران در شامات ( بيروت فعلي ) ، از طرف پدربزرگ ابلاغ شد . سفر خانوادگي به بيروت با وسيله ي حمل و نقل آن زمان يعني كجاوه و اسب و قاطر ، بيش از يك سال به طول انجاميد . محمود در توصيف اخلاق پدر و مادر مي گويد : " مادرم زني قانع و فداكار بودند و اصلا تمايلات مادي و ثروت اندوزي نداشتند . اما بر عكس مادرم ، پدر ، مدام در حال حساب و كتاب بود . اينكه املاكش در ايران چه وضعي پيدا كرده ؟ يا اينكه از دولت چه سمتي بگيرد كه بهتر باشد ؟ مدام براي كسب پستهاي بالاتر با تهران مكاتبه مي كرد و همين كارها باعث مي شد مادرم ناراحت بشوند ، اما مادر زني نبودند كه به روي خودشان بياورند ." بالاخره پدر او تصميم گرفته بود براي كسب لذايذ دنيا و رسيدن به پستهاي بالاتر در دربار قاجار ، همسر و فرزندانش را در مملكت غريب رها كند و به تهران باز گردد. پدر محمودبراي آنكه در دربار قاجار نفوذ پيدا كند وبه پول و مقام بيشتري برسد ، در تهران با خانمي به نام همدم الدوله كه از خانواده ي سلطنتي قاجار بود ازدواج مي كند . تا مدتي پدر او هزينه ي زندگي خانواده را هر چند ماه يك بار به سفارت ايران در بيروت مي فرستاد ، تا اين كه خانم همدم الدوله در قبال حمايت از معزالسلطنه در بالا رفتن مقامش در دربار ، شرطي بسيار غير انساني تعيين مي كند و از او مي خواهد زن وفرزندانش را از سفارت ايران در بيروت اخراج كرده و خرجي آنها را قطع كند. معزالسلطنه نيز كه ثروت و مقام اولويت اول زندگي او بود ، با فرستادن پيشكار مخصوصش همراه يك نامه ، اين كار را انجام داد . از آن به بعد دوره ي بسيار سخت زندگي محمود و خانواده اش شروع مي شود . از هركس درخواست كمك مي كردند فايده اي نمي كرد ، چون تمام نامه هايي كه براي پدر و پدربزرگ او در تهران فرستاده مي شد توسط همدم الدوله نيست مي شد . استاد در طول زندگي خود بارها اقرار كرده بودند كه : " من زندگي و پيشرفت خود را مديون وجود دو زن هستم : مادرم و ديگري همسرم ." مستخدم سفارت ايران در بيروت مردي بود به نام حاج علي . او از اهالي تفرش بود و از ارادتمندان شديد حاجيه طوبي خانم ، مادربزرگ محمود . حاج علي خود را خادم خانم گوهرشاد و دو پسرش ميدانست و بارها در بيروت به آنها كمك كرده بود . وقتي كه اثاث خانم گوهرشاد را از سفارت بيرون ريختند و هزينه ي زندگي او را قطع كردند ، حاج علي با كمال ادب و تواضع از ايشان خواست كه به طور موقت در منزل او مستقر شوند . مادر محمود هم پذيرفت اما براي آنكه سربار كسي نباشند ، هر چند وقت يك بار مقداري از جواهرات خود را به حاج علي مي داد كه در بازار بيروت بفروشد و پول آن را هزينه كند . ولي وقتي يك بار براي دادن زينتي ديگر به حاج علي ، به سراغ صندوق رفت ، از اينكه ديگر جواهري نمانده بود ، فريادي برآورد و سكته ي ناقص كرد و از ناحيه ي سينه به پايين فلج شد و تا پايان عمر بر روي ويلچر نشست . محمود مي گويد : " قحطي و گرسنگي و خطرات ناشي از جنگ جهاني اول ، تهديد بزرگي براي ما بود. كار به جايي رسيد كه ديگر حتي پولمان نمي رسيد بند كفش بخريم . ليفه ي خرما را مي كنديم و با شمع مي تابانديم تا مثل بند كفش شود ." پروفسور محمود حسابي در آن شرايط سخت مالي و در سن هفده سالگي (1299ش) ، موفق به اخذ مدرك ليسانس ادبيات از دانشگاه فرانسوي رايگان بيروت شد و دوسال بعد يعني درنوزده سالگي (1301ش) از همان دانشگاه مدرك مهندسي راه و ساختمان را دريافت كردند و سپس دو سال بعد (1303ش) نيز موفق به دريافت مدرك ليسانس رياضيات ، ستاره شناسي و زيست شناسي از دانشگاه آمريكايي بيروت شدند . بعد از مدتي فرانسوي ها به ايشان پيشنهاد رفتن به پاريس را دادند و ايشان نيز به پاريس رفتند و يك سال بعد (1304ش) ليسانس مهندسي برق از دانشكده برق پاريس را دريافت كردند . ايشان همچنين در سال 1305شمسي به كسب ليسانس مهندسي معدن از مدرسه عالي معدن پاريس نائل آمدند . پرفسور محمود حسابي همچنين در دانشگاه سوربن فرانسه دو سال اول رشته ي حقوق را در طي يك سال و رشته ي پزشكي را در طي چهار سال گذراندند . در همين ايام ، با كمك دكتر ژانه كه در دانشگاه استاد محمود بود و بعد از سه هفته سعي و تلاش موفق شد از پروفسور فابري ( فيزيكدان معروف جهان ) وقت ملاقات بگيرد و با او ديدار كند . بعد از ديدار با فابري قرار شد اگر محمود در امتحان بسيار سخت ايشان قبول شود ، پروفسور با تحصيل او در رشته ي فيزيك موافقت كند. و اينگونه بود كه محمود به دنياي فيزيك راه يافت . دنيايي كه تا پايان عمر از زيستن در آن خرسند بود . دكتر حسابي دو نظريه ي مهم در علم فيزيك ارائه كرد : يكي حساسيت سلول هاي فتوالكتريك و عبور نور از مجاورت ماده و ديگري تئوري مشهور بي نهايت بودن ذرات . دكتر نظريه ي خود را به دفتر پروفسور انيشتين ارسال كرد از بين چند هزار داوطلبي كه تقاضاي خود را براي حضور در كرسي انيشتين فرستاده بودند ، نظريه ي محمود بين پنج نظريه ي منتخب بود .محمود مي گويد : " وقتي به ديدار پروفسر رفتم ايشان به من گفتند : خوب مرا مشغول كرديد ، به عنوان كسي كه در فيزيك تجربه اي دارد بايد با شهامت به شما بگويم ، نظريه ي شما در آينده اي نه چندان دور علم فيزيك را در جهان متحول خواهد كرد ! " او بعد از مدتي موفق شد تحقيقات خود را در آزمايشگاه به اتمام برساند . انيشتين براي شنيدن دفاعيات محمود ، هفت تن از فيزيكدانان ديگر را نيز به جلسه فراخواند . دفاع جانانه ي محمود از نظريه اش تاييد انيشتين و همكارانش را به همراه داشت و بعد از آن نشان " كومانرور دولاژيون دونور" كه بزرگ ترين نشان علمي كشور فرانسه بود به او تعلق گرفت . ايشان مدرك دكتراي فيزيك خود را از دانشگاه سوربن فرانسه درسال 1306شمسي دريافت كردند . عزم واراده ي استاد و عشق به خود كفايي باعث شد ايشان تنها در سن 80 تا 90 سالگي حدودا 48 نوآوري در صنايع مكانيك ، هيدروديناميك ، الكترونيك و اپتيك داشته باشند . آن هم در حالي كه از بيماريهاي ذات الريه ، زخم معده و اثني عشر ، آب مرواريد ، پروستات و قلب و نارسايي عروق رنج مي بردند . ايشان به زبان هاي فرانسه ، انگليسي ، عربي ، ايتاليايي ، سانسكريت ، يوناني ، لاتين ، پهلوي ، اوستا ، تركي و روسي تسلط داشتند و به مدت 38 سال هرشب آلماني مي خواندند و بعد مي خوابيدند تا بالاخره به زبان آلماني نيز كاملا مسلط شدند . استاد به موسيقي اصيل ايراني بسيار علاقه داشتند و موسيقي كلاسيك غرب را به خوبي مي شناختند و در نواختن ويولن و پيانو مهارت داشتند ، تا آنجا كه برنده ي جايزه ي اول مدرسه موسيقي ( كنسرواتوار) پاريس ، در سال 1306 شمسي شدند . پروفسور محمود حسابي به لقب هاي پدرعلم فيزيك ايران - پدر مهندسي نوين ايران - پدر فرهنگستان ايران و پدر علوم نوين ايران شهرت دارند . بزرگاني كه دكتر حسابي با ايشان در تماس بودند كساني بودند چون پروفسور انيشتين ، برگمان ، بلاكت ، ديراك ، شرودينگر، بور، تلر ، بورن ، فون نويمن ، گودال ، ويتسكر، برتراند راسل ، آندره ژيد ، . . . استاد مطهري ، علامه محمدتقي جعفري ، استاد ابوالقاسم حالت ، استاد شيخ الملك ( اورنگ ) ، كمال الملك و . . . پروفسور محمود حسابي همواره اعتقاد داشتند : " بايد بر چهار اصل : مردانگي ، عدالت ، شرم و عشق راه خود را تعيين نماييم ." به اميد روزي كه ما نيز به اين چهار اصل ايمان بياوريم ! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:7 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
سلام رساندند . . . ملكه هايي كه بريده اي از ديگهاي مسين بر سر داشتند. دختران شايسته ايي كه موهاشان را در شب عروسي شانه كردند. و به نوبت چشم و شكمشان بار دار شد. كودكان چشم نخودي كه زود شوهر كردند. وزنان نازايي كه دير مردند. سلام رساندند . . . بازيگران سينما نرفته ، شاعران بي سواد و نقاشان بي كاغذ! حناهايي كه هرگز به دنيا نيامدند ، گلابتون هايي كه زن يحيي نبودند ، توله سگهاي سياه و سفيدي كه توله سگهاي سفيد و سياه زائيدند ، و هيچ يك نمي دانستند ، سلام رساندن به كسي كه سلام را مي فهمد سخت است! وهديه دادند . . . پيرزنان تنها موي سياهشان را ، پرستارها لبخند باقي مانده را ، رخت شور ها دستكش ، ماما ها شيفت خواب وخدمه هاي اتاق ، وايتكس و ملافه ي چرك را باز هم هديه داري . . . زنداني ها تنها راه فرارشان را ديوانه ها روز ملاقات را مادران پانزده ساله ، لالايي را كه بلد بودند و مادربزرگ هاي سي ساله ، تنها قصه ي به ياد مانده شان را زني كه درد مي كشيد ، قرص مسكن را دختران آخرين بزغاله ي نفروخته سرزا رفته ها ، آخرين نفس را گوژپشت ها تمام خواب هاي صاف را و جزامي ها به جاي سيگار ، ريه هاي سالمشان را هديه كردند! من هزاران زن تنها را ديدم كه سحرها ، ديگ هاي خالي را به يادت سر كشيدند. و خدا را با نام كوچكش صدا كردند و دعايت كردند . . . و دعايت كردند . . . من ملكه هاي بي تاجي را مي شناسم ، كه بلندي ناخن هايشان را داده اند و چروك پاي چشم گرفته اند و زنبور هاي سياه و سفيدي ، كه شش ضلعي هاي خانه شان را با آب دهان شوهر افليجشان چسبانده اند. من مورچه ي سياهي را مي شناسم ، كه هزار بار از يك ديوار سفيد بالا رفته و با سر به زمين خورده! و خدمه هايي را كه واريس هاي پايشان ، هم اندازه ي گردنبندهاي صاحب خانه هاشان شده! من زنان ساده اي را ديده ام ، كه دست هاي ترك خورده شان را ، در انتظار خاكستر هاي تكانده شده زير پنجره ي اتاقت گرفته اند من قافله ي احمقي را مي شناسم ، كه در پايان نمايش ، هميشه به دنبال دو كبريت نيم سوخته مي گشت! حسين پناهي مرد جسارت ، اشتياق ، عشق ، ايمان و حيرت [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:5 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
سپاس بر تو اي خداوندگار بزرگ! كه به بندگانت اين نعمت را ارزاني داشتي ، تا بتوانند علفهاي خشكت را بفهمند! به پاهاي پر آبله ي خرگوش ها سوگند . . . سراسر زمستان را دويده ام! با كوله بارم كه سبدي خالي بيش نبوده است! چهار جهت اصلي ، ماندگار ذهن كسي است كه . . . گم شده باشد! ما كه گم نشديم! يه شهر بزرگ : زمينش قير! آسمونش بتون! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:4 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
و اگر بگذارند ، آفتاب براي همه مي تابد ، گندم براي گرسنگان ، از زمين در كف و آسماني براي همه ، تا عشق را قانوني و اينگونه تلخ و زيبنده نبينيم. [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:1 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
بعد از آن طوفان وآن سيلاب ها كم كم آرامش گرفتند آب ها
غير از آن قومي كه شد كشتي نشين شد تهي از آدمي روي زمين
عاقبت كشتي به ساحل در نشست نوح با ياران خويش از ورطه رست
زندگي بالندگي ا ز سر گرفت زندگاني جلوه اي ديگر گرفت
بگذرد تا زندگاني بر مراد زندگان هر كس پي كاري فتاد
خاك شد گل ، گل چو خشت خام شد خشت روي خشت پي تا بام شد
نوح را هم اوفتادش كار گل كار گل را برگزيد از جان و دل
ساخت از گل كوزه هايي چند نوح داشت با آن كوزه ها پيوند نوح
تا كه يك روزي ملك با احترام نوح را آورد از حق اين پيام
گفت بايد كوزه ها را بشكني نوح در پاسخ هراسان گفت : ني
كوزه ها را ساختم با دست خويش بشكنم گر كوزه دل گردد پريش
نيشتر گر كس به قلبم بر زند نيك تر تا كوزه ها را بشكند *** بار ديگر آن ملك آمد فرود در سراي نوح گفت او را درود
گفت : حق گفتت كاي نوح نبي چون تو جنباندي به سوي ما لبي
خواستي تا شويم از اين چرخ پير منكران را از صغير و از كبير
من فرستادم بسي طوفان و سيل بندگان را غرق كردم خيل خيل
خواستم چون بشكني كوزه ي گلت كوزه بشكستن بسي شد مشكلت؟
پس چه سان بي اعتنا بر جان خلق خواستي تا بركنم بنيان خلق ؟
آن كه خود يك كوزه را مشكل شكست اين چنين آسان جهاني دل شكست؟
آن كه را انديشه اي همچون تو نيست نيست در روي زمينش حق زيست؟ *** نوح گريان سوي كوزه برد دست كوزه ها بر سنگ ني بر سر شكست [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:1 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
شما شاهدان من باشيد كدام فرشته ي نوزاد از كلام كينه با خبراست؟ كه اي كساني كه مسلح به قانون كشتاريد قانون كشتار انسان نيست كشتار قانون انسان نيست باور كنيد اي دشمنان غافل ، باور كنيد اي غافلان دشمن چراغ بياوريد هيچ واژه اي مهيا نيست دستم از دامن هر استعاره اي كوتاه است! چراغ بياوريد شعرم را ميان بغض و بلا و بهانه گم كرده ام چراغ بياوريد مي خواهم آزادي را ذره به ذره بگريم و بسرايم و بميرم! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 22:0 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
من اگر برخيزم ، تو اگر برخيزي ، همه بر مي خيزند! من اگر بنشينم ، تو اگر بنشيني ، چه كسي برخيزد؟ چه كسي با دشمن بستيزد؟ چه كسي پنجه در پنجه ي ديوان ريزد؟ دشت ها نام تو را مي گويند! كوه ها شعر مرا مي خوانند! كوه بايد شدو ماند ، رود بايد شد و رفت ، دشت بايد شد و خواند! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:58 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
وقتي عقيده ، عقده خوانده مي شود . . . وقتي نور چراغ در آب مهتاب تلقي مي شود . . . و متانت زمين زير برف يخ مي زند ، نان در يتيم خانه مي دزديم و مي فهميم . . . دزد اشتباه چاپي درد است! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:57 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
وقتي گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتي ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد
وقتي زمين نا ز تو را در آسمان ها مي كشيد وقتي عطش طعم تو را با اشكهايم مي چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلي چيزي نمي دانم از اين ديوانگي و عاقلي
يك آن چنين عاشق شدن دنيا همان يك لحظه بود آن دم كه چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود
وقتي كه من عاشق شدم شيطان به نامم سجده كرد آدم زميني تر شد و عالم به آدم سجده كرد
[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:56 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:54 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
فردا . . . خانه اي كه تا ابد مال ماست ، پر از گل لاهوت مي شود! ما اهل ماندن نيستيم ، خوب من! این را زخم هايمان شهادت مي دهند! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:53 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
اي سرنوشت! از تو كجا مي توان گريخت؟ من راه آشيانه ي خود را از ياد برده ام! يك دم مرا به گوشه اي رها مكن! با من تلاش كن كه بدانم نمرده ام! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:52 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
پس اينها همه اسمش زندگي است : دلتنگي ها ، دل خوشي ها ، ثانيه ها ، دقيقه ها ما زنده ايم چون بيداريم ، ما زنده ايم چون مي خوابيم و رستگار و سعادتمنديم ، زيرا هنوز بر گستره ي ويرانه هاي وجودمان پا نشيني براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:51 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
[ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:50 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
آهسته گفت : خدا نگه دار! و در را بست و رفت! آدم ها ، چه ساده ، مسئوليت خود را گردن خدا مي اندازند! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:49 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
با قيچي قهرم . قهر قهر تا روز قيامت . از اين ديوار هم بدم مي آيد . از هر چيزي كه صدا ندهد ، بدم مي آيد . پنجره را باز مي كنم . آسمان پر از ابر است . ابرهاش سياه تر از صبح شده . دستم را از پنجره بيرون مي برم . خيس نمي شود . هيچكس توي خيابان نيست ، حتي آن آقاهه كه چيزهاي كهنه ي خانه ها را مي خرد . فرش ، ميز، صندلي ، آينه و شمعدان . آقاهه اگر بود ، از اين بالا صدايش مي كردم و مي گفتم :" يك قيچي و يك ديوار به درد نخور داريم ، مي خري ؟ " نمي دانم خانه ي آقاهه مگر چقدر جا دارد كه اين همه چيز مي خرد!!! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:47 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
به ياد آور كه زندگي من باد است! و چشمانم ديگر نيكويي را نخواهد ديد . چشم كسي كه مرا مي بيند ، ديگر به من نخواهد نگريست! و چشمانت براي من . . . نگاه خواهد كرد و . . . من . . . نخواهم بود! [ چهارشنبه 1390/09/16 ] [ 21:44 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
نه از خدا نه از عشق هيچ نگوييم خود از هر گفته ای گویاتریم! [ سه شنبه 1390/09/15 ] [ 18:58 ] [ موناليزا ديوانه وار ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |